چیزهایی زیادی تو این دنیا وجود دارن که من ازشون متنفرم 
اما 3 تا چیز بالاترین امتیاز رو در این لیست بلند بالا دارن ! به ترتیب:
- دروغ
- انتظار
- گشتن دنبال چیزی
واسه همینه که سعی میکنم هیچ وقت دروغ نگم
واسه همینه که تو قرارها با کمی تاخیر میرم !!! (یادش بخیر! حتی واسه سرویس مدرسه !!!)
واسه همینه که همیشه سعی میکنم منظم باشم و وسایلم رو سر جاشون قرار بدم تا بعدا واسه پیدا کردنشون 10 کیلو لاغر نشم. 
(البته با تمام این احوال بازم بعضی از وسایلم گم میشه ! به دلیل فضولی دیگران ! و البته بی دقتیشون !
)
فکر کنم یک ماه پیش بود که بدترین “انتظار” در تمام عمرم رو تجربه کردم ! که از هر دروغی که شنیده بودم بدتر بود !! 
با هزار مکافات و کلافگی ! و از زور دستشویی از خواب بلند شدم. ساعت رو نگاه کردم دیدم 3 نیمه شبه … کمی سوت زدم … کمی خودم رو به خریت زدم … اما نخیر ! فایده نداشت ! به هر حال برای انجام عملیات مجبور بودم از تخت بیام پایین.
همینجور که تلو تلو میخوردم و به WC نزدیک میشدم کور سو نوری از شکاف لای در دیدم (اشتباه نکنید ! این کور سو امید نبود !! کور سو ناامیدی و بدبختی و فلاکت بود که بر من میتابید و شب تاریک منو تیره تر میکرد!!!
)
- [تق تق تق] کسی اووون توئه ؟
- [بابا] مگه کوری ؟! برو بچه بگیر بخواب! مزاحم کار مردم نشو!
- بابا کی میای بیرون ؟
- با من کاری داری ؟
- با شما که نه … اما خب …
- (حرفمو قطع کرد) پس برو افکارمو بیش از این به هم نریز!!!
- آهان ! باشه ! 
رفتم رو مبل راحتی نشستم (البته بگزریم از اینکه خودم اصلا احساس راحتی نمیکردم!!
) تلویزیون رو روشن کردم شروع کردم به شمردن برفک ها … فکر کنین چشمام داشت از زور درد از حدقه میزد بیرون !
… تقریبا برفک ها داشت تموم میشد (45 دقیقه ای شده بود
) که دیدم در WC باز شد و چهره نورانی … ببخشید! … چهره ای که تو نور گم شده بود کم کم پدیدار گردید!!
البته من زیاد چهره بابا رو ندیدم … تمام توجهم جلب شد به طرف خودکاری که تو دست راست و مجله جدولی که تو دست چپش بود!
/میان برنامه/
بازگشت پیروزمندانه و غرور آفرین بابا از WC با جدولی حل شده را به عموم مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض مینمایم
/پایان میان برنامه/
وقت نشد باهاش دعوا کنم ! سراسیمه پریدم تو WC !!! انگار دنیا رو بهم داده بودن !!!! 
(البته بابا هواکش رو نزده بود ! … من موندم تو اووون اتمسفر وحشتناک و خفقان ناشی از … (!BEEP) چجوری تونسته بود افکارشو متمرکز کنه ! احتمالا از فضای الهام بخش WC برای حل جدول استفاده کرده ! و کلا بیخیال اکسیژن شده)
خلاصه وقتی اووومدم بیرون حسابی از خجالت بابا درووومدم
… اووونقدر داد و بیداد کردم و ننه من غریبم بازی دروردم که آی مردم … آی ایهاالناس ! به دادم برسین ! مثانه ام ترکید ! سلامتیم از دست رفت ….. که از اووون تاریخ به بعد هر موقع بابا میخواد بره WC قبلش با من هماهنگ میکنه !! به قولی از منشیم وقت قبلی میگیره.
- امین جان! نمیخوای بری WC ؟ اجازه هست ؟
- با جدول میری ؟
- حالا !
از اووونجایی که آدم از نیم ساعت دیگش خبر نداره از این دعوت فوق العاده استقبال میکنم !
همین دیگه
فعلا

وای امین اینقدر خندیدم که خواب از سرم پرید ! حالا به روم نیار که ساعت 3 بعد از ظهر :دی من باید با بابات یه صحبتی بکنم و آدرس اینجا رو ……….. :دی
توسط: کاپریس در فوریه 17, 2008
در 2:35 ب.ظ
سلااااااااااااام
بسار جالب انگیز بود . بعد از مدتها یه دل سیر خندیدم : دی
دستت طلا
قربانت
شاهین
توسط: شاهین کینگ در فوریه 18, 2008
در 6:53 ب.ظ
وای که چقدر باحال بید =))
تنکیو وری بوس !
توسط: ho3in در فوریه 20, 2008
در 3:37 ب.ظ